الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

98

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

عتبه گفت : او فرزند عبد الله بن عبد المطلب است كه از جهت شرف از اشراف مىباشد و داراى بالاترين مقام و منزلت خانوادگى است . ( 1 ) اسعد و ذكوان و تمام أوس و خزرج ، از يهوديان بنى نضير و بنى قريظه و بنى قينقاع كه در بينشان زندگى مىكردند ؛ شنيده بودند كه زمان ظهور پيغمبرى كه از مكه بر مىخيزد و به مدينه مهاجرت مىكند ؛ فرا رسيده است و يهوديان با تهديد مىگفتند : اى قوم عرب ، ما به همراهى اين پيامبر با شما جنگ خواهيم كرد . هنگامى كه اسعد سخنان عتبه را شنيد ، به ياد گفته‌هاى يهوديان افتاد و گفت : حالا او كجاست ؟ در اين هنگام بنى هاشم در شعب ابى طالب محصور شده بودند و عتبه گفت : آنها در شعب محاصره شده‌اند و تنها در موسم حج مىتوانند از آن خارج شوند و الان او در حجر اسماعيل نشسته است و اگر نزد وى رفتى به سخنانش گوش نده و با او حرف نزن ؛ زيرا كه با كلامش تو را افسون مىكند . اسعد گفت : من چگونه اين كار را بكنم در حالى كه براى عمرهء حج آمده‌ام و بايد حتما خانهء خدا را طواف كنم ؟ عتبه گفت : مقدارى پنبه در گوش‌هايت بگذار . ( 2 ) پس اسعد مقدارى پنبه در گوش‌هايش گذاشت و وارد مسجد الحرام شد . در اين حال رسول الله به همراه جمعى از بنى هاشم در حجر اسماعيل نشسته بود . اسعد خانهء كعبه را طواف كرد و نگاهى گذرا به رسول الله انداخت . هنگامى كه مشغول شوط دوم طواف شد ، به خودش مىگفت : من نادان‌تر از خودم سراغ ندارم ! چطور مىشود كه چنين حادثه‌اى در مكّه اتفاق افتاده باشد و من از آن بىخبر بمانم و نتوانم هنگام مراجعت به مدينه براى مردم توضيح بدهم ؟ ! پس پنبه را از گوش‌هايش در آورد و به رسول الله گفت : أنعم صباحا : صبح به خير و خوشى ! رسول الله صلّى اللّه عليه و آله سرش را بلند كرد و گفت : خداوند كلامى زيباتر از اين را به ما آموخته است كه تحيت اهل بهشت است و آن اين است : السلام عليكم : سلامتى بر شما باد . ( 3 ) اسعد گفت : در اين نزديكىها به هم خواهيم رسيد ! به سوى چه چيزى دعوت مىكنى ؟ اى محمد ! گفت : دعوت مىكنم به سوى خدائى كه جز او نيست و اين كه من رسول خدا هستم و دعوت مىكنم به اين كه :